+ دلتون بسوزه !! متظاهر بیچاره!!
+ بعضی وقتا می خوای حرفای یه آدم حسابی رو بشنوی
یشب تلویزیون داشت راجع به شعردرمانی صحبت می کرد و یه نفر رو آورده بودن به اسم افشین یداللهی که چند تا شعر برای بعضی از این سریالا ساخته و در عین حال هم گویا روانپزشک هست و در ضمن شعر هم می سراید... آخرش یه شعری خوند که روم خیلی تآثیر گذاشت انگار وصف حال من بود... دقیقا اونجایی که صحبت اشک و گریه شده بود، من قبلش گریه ام گرفته بود... گفتم فردا می رم کتاب شعرش رو می گیرم... امروز هر جا رفتم، نداشتن... رفتم یه سری زدم به بقیهء کتابای شعر و یکی هم خریدم (چشم ها و دست ها) ... که کاش نخریده بودم... عجیبه که وقتی داری دنبال امید می گردی، هر چی گیرت میاد نا امیدیه... البته یه نکتهء دیگه اینه که آدم به این نتیجه می رسه توی این زمان و مکان، صحبت از امید کار سختی باید باشه... مثل اینکه مردم فقط نا امیدن و خودشون هم خوششون میاد که از ناامیدی و بدبختی و افسردگی و ... صحبت بشه چون وصف حال خودشونه.... چطوری می شه وقتی ناراحتی و هزار تا بدبختی داری، بیای از امید و آرزو و روزهای بهتر حرف بزنی؟؟ واقعا می شه؟ ... نکتهء مثبتش اینجا بود که تنهایی رفتم، وقتی خونه برگشتم، فهمیدم که باید شعر رو تنهایی خرید و خوند.. دیگه خسته شدم از هر چیزی و هر کسی که بخواد به آدم بگه اینو بخون! اونو نخون! اصلا به تو چه کاملا؟؟؟؟؟ برای خودم آدمی هستم، دلم می خواد هر چقدر هم یه شعری ساده و سطحی باشه، اونو بخونم... شاید از همین شعرهای سطحی بشه به معناهای عمیق و دقیق در شعرهای بالاتر و متعالی تر رسید... ولی تا شروع نکنی که یه دفعه نمی تونی تمومش کنی! پس تازه می خوام شروع کنم و این هم اولین ترانه ای که وصف حال منه... راستش اصلا از آهنگی که گذاشتن روش و اجراش کردن خوشم نمیاد... از اون سریال هم خوشم نمیومد... فقط تک تک کلماتش رو دوست دارم، مفهومش خیلی قشنگه برام... از افشین یداللهی هست... خیلی دلم می خواد کتاب شعرش رو گیر بیارم... فکر کنم آخر سر هم کارم به همون حافظ و مولانا بکشه
ساده بیا دست منو بگیر و
ساده نگیر این همه سادگی رو
ساده نگیر اگه هنوز می تونی
پای همه سادگی هات بمونی
خسته نشو اگه تموم راه ها
پیش تو و سادگی هات بسته شن
طاقت بیار اگه همه آدما
از این که پا به پات بیان خسته شن
آخر خط جاده های خسته
بگو چقدر راه نرفته مونده
پشت دلت وقتی به خون نشسته
چند تا ترانه ست که کسی نخونده
دووم بیار، خسته نشو از سفر
تنهاییتم بذار رو دوشت ببر
ترانه باش اون ور آخر خط
به نقطه می رسی، بیا سر خط
(افشین یداللهی)
"حال کدام ضیق و تنگی است که اَزیَد از مراتب ِ مذکوره باشد که اگر نفسی طلب حقی و یا معرفتی نماید، نمی داند نزد کدام برود و از که جویا شود؟"
+ اون موقع و الانا!
یه موقعی بود که آدم با تمام قدرت می خواست تمام اسرار وجودش رو حفظ کنه از چشم و گوش نامحرم ها که آی نیاید، نخونید، ندونید... حالا اینقدر اسرار رو می گن و آدم وقت برای خوندنش نداره که بیاید، ببینید، بخونید!
+ یه دلیل برای هنرپیشه شدن
راستش تا الان زیاد تو فکر هنرپیشه بودن نبودم، ولی امروز داشتم فکر می کردم که چقدر راحته، یه نیمکت می ذارن و یه عکس بزرگ از یه خیابون مثلا توی پاریس... تو می شینی روش و حسّ می گیری... اونوقت همه باور می کنن که الان اونجا خیابون شانزلیزه توی پاریسه (حالا اگه خیابون شانزلیزه نیمکت نداره، اصلن مهم نیست!)... قضیه اینجاست که همه می خوان با تمام وجود تو رو باور کنن که الان اونجا نشستی... تو فارسی حرف می زنی ولی الان توی پاریسی، اسمت هلنه... و الان اونجایی و داری با یکی حرف می زنی.... خیلی خوبه ... می دونی؟ تو جایی نمی ری، ولی همه و حتی خودت باور می کنین که رفتی! ...
می گن این دنیا مثل یه صحنهء سینما یا تئاتره و هر کسی نقش خودش رو بازی می کنه ولی توی این صحنهء تئاتر بعضی ها دارن واقعن تئاتر بازی می کنن و می تونن نقش هایی رو بازی کنن که توی تئاتر واقعی دنیا نمی تونن و این هم لذت بخشه و هم آرامش بخش...
شاید هم از اون طرف غش کنن... یعنی وقتی زیادی نقش هلن رو بازی کردی، اونوقت شاید هوست بشه پاشی بری اصلا ببینی این هلن کجا زندگی می کنه... پاشیم بریم ببینیم پاریس چه خبره!! و اونوقت اگه نتونی شاید دلت بیشتر بسوزه... ممکنه...
+ احساس...
چقدر خندیدن و گریستن مثل روزهای عروسی شغال هاست... خنده ات به زیبایی گندم طلایی توی سبزه زاری است که هرگز ندیده ام... فقط تصور کن، تصور کن خودت را مثل یک تور سفید که روی یک ابر سفید کشیده شده باشی و هی قلمبه های ابر از توی پنجره های تورهایت بیرون بزند و تو هی بیشتر پف کنی و انقدر کش بیایی که توی فر هم جا برایت نباشد... طعم گس... انگار خدا می داند عشق چه رنگی است... بگردی پیدا می کنی... که "غم عشق دگربار چه کرد"... گس هایش مزه های قندی می دهند که باب دهان دیابتی هاست... مگر می شود بروی توبه کنی که دیگر زیر این آسمان پر ستاره نمی نشینم! اسمت را فریاد نمی زنم... نمی روم، نمی آیم... مگر می شود باز قول بدهی ... عاشق نمی مانم! ... اما خودت داری می بینی... چقدر دست هایت را دوست دارم مثل مضحکه شدن در روز روشن کنار چند بچهء راهنمایی تخس که تازه هنوز هر را از بر تشخیص نمی دهند... خدایا چقدر با تو عشق بازی سخت است! ... انقدر دنبالم می آیی و می کشی که دیگر نمی شود برنگشت... چرا به حال خودم این دنیا را رها نمی کنی؟ چرا نمی روی؟ ... من چقدر جواب تلفن های بی امانت را ندهم که با صدایت صدایم می زنی....چقدر توی دلم بی اعتنایی کنم ... ولی تو باز می آیی... باز هم صدا می زنی... ساعتت را کوک نکرده ای که بروی و دیگر برنگردی... تو همیشه اینجایی و من همیشه پیش تو... به دنبال قاصدک ها تا هر جا که بروم می دانم که تو باز هم مرا پیش خودت بر می گردانی... آنقدر دلم می خواهد کنار آغوشت بمیرم... چشم هایت آبی بود؟ سبز؟ یشمی؟ ... چقدر چروک های روی صورت چین دارت را دوست دارم... پدرم را گرفتی که خودت باشی... چقدر دوست داشتنی بود... چقدر دور افتاده بودم... برگشتم عزیزم... برگشتم یوسف من... برگشتم ... سال ها بود رفته بودم... می ترسیدم سر مزارم بیایم... می بینم نشسته ای... دسته گل سفید روی چمنزار سبز... چقدر بوسیدنت خوش طعم است... طعم میرزاقاسمی مادرم... دل کباب شده ام را آورده ام ولی پیش تو خنک می شوم... پیش تو که جای من بود... از کجایش بگویم؟ ... ندادی... ندادی... جای مرا به هیچ بنی بشری ندادی... چقدر منتظر بودی عاشق من؟ ... چقدر منتظر بودی... عبایت را دورم بپیچ من بدجور زخم خورده ام... مرا ببر پیش آن شلاق های سیاه ... ببر، دیگر نمی ترسم!... خورشیدم را گم کرده بودم... نزدیک تر از هر جا را نگاه نمی کنم... تو همیشه با منی ... سلام هایم پیش تو جواب های زیاد دارد ولی نمی گویی نگاه می کنی... نمی گویی... می شنوم... این بار غرق می شوم... این بار می شنوم... بیامرز، بیامرز، بیامرز...
دنبال بچه ات می دوی که اینقدر بازی پشت گوش هایش لانه کرده اند... تو صدا می زنی ولی من نمی شنوم... خیلی وقت بود کر شده بودم...
+ واقعیت خیلی هم واقعی است!
گاهی اوقات واقعیت اینقدر روی سرت آوار می شود و به تو فشار می آورد که هر چه نسبیت است، از ذهنت می رود...
کدام انسان می تواند واقعیتی را تغییردهد که اینطور بیرحمانه خود را تحمیل می کند؟!
کاملا لمس می کنم آنچه که واقعیت می نامند، جبرگرا شده ام، واقعیت همان چیزی است که وجود خارجی دارد، نفس می کشد، ایستاده و تو را نگاه می کند، هرم نفس هایش، عرقت را در می آورد و تو فقط می ایستی و نگاه می کنی! غول بیابانی! اینقدر بزرگ... چطور شد که تو را فراموش کرده بودم؟ شاید عاشق شده بودم!
+ بعضی وقتا، بعضی آدما، بعضی جاها...
برای سازگار شدن با شرایط، هوش لازمه... کسی که مدام با اطرافیانش مشکل داره و نمی تونه قواعد و قوانین ارتباطات اجتماعی و انسانی رو درک کنه، یه جورایی باید گفت، هوش بالایی نداره، چون نمی تونه فوری به این موضوع پی ببره که حالا توی این موقعیت بهتره چطور رفتار کنم و چطوری واکنش نشون بدم که هم دیگران ناراحت نشن و هم خودم به منافعم برسم... به نظر من خیلی از آدمای موفق اینجوری هستن، اونا زود می تونن منظور طرف مقابل رو بگیرن و زود خودشون رو با شرایط وفق بدن و اونوقت سعی کنن از طریق شرایط مجازی که اجتماع تعریف می کنه، خودشون رو بالا بکشن...
از این دسته بالاتر، افرادی هستن که هوش بالاتری دارن و همینطور جرئت بیشتری.. اونها قواعد رو می دونن، کاملا می دونن که چطوری باید بازی کنن تا ببرن ولی !!
ولی اینقدر خلاق هستن که بتونن شرایط دور و برشون رو هم تغییر بدن و به سبک خودشون زندگی کنن...
یه جورایی افرادی که در گروه اول قرار دارن، پیرو حزب "باد" هستن، به هر طرفی کشیده می شن و آخر سر هم معلوم نیست چه هدفی در زندگی دارن؟ چهارچوبشون توی زندگی چیه؟ اینا آدمای باهوشی هستن ولی وقتی یه چیزی رو می خوان به دست بیارن، از خودشون "روش" اختراع نمی کنن، از همون قواعد و روش های مرسوم استفاده می کنن و براشون هم مهم نیست اگه از چهارچوبشون بزنه بیرون، چون راستش! اصلا چهارچوبی برای اینها در کار نیست...
به نظر من، خلاقیت، کلید حل مشکل توی این دنیاست. اینکه بتونی چهارچوب های جاری رو بشکنی و آزاد فکر کنی... خلاقیت، جرئت و جسارت می خواد و البته میل شدید به یافتن حقیقت، یه ذهن باز می خواد! یه فکر آزاد! یه بچه می خواد! یه قلب پاک! یه غان و غون از سر شادی کودکانه می خواد! بازی می خواد! بازی... بازی... بازی...
اون جملهء معروف از زبان کمال الملک: "من آرزو طلب نمی کنم، آرزو می سازم! "
لذت،
ساختن، خلق کردن، به وجود آوردن، زاییدن، به بار نشاندن، آفریدن!
+ لذت کشف!
وقتی یه دسته گل شمعدونی قرمز!!! توی یه دالون خاکستری جلوت سبز می شه!! چشمات از خوشحالی برق می زنه!!
+ اولین دل نوشته برای آخرین عشقم
الاهی من بمیرم.
الان پیامتو خوندم که گفتی صبح حالت بد شده بردنت بیمارستان
یه لحظه داشتم سکته می کردم، نکنه واسه گلم اتفاقی افتاده باشه
باور کن اگه کسه دیگه ای بجز خودت این خبرو بهم می داد مرده بودم
دل تو دلم نیست بهت گفتم 7:15 می یام باهم حرف بزنیم
+ کرگدن ها هم عاشق می شوند..منبع بهاربیست
کرگردن گفت : نه امکانه ندارد ، کرگدن ها نمی توانند با کسی دوست شوند.
دم جنبانک گفت : اما پشت تو می خارد ، لای چینهای پوستت پر از حشره های ریز است یکی باید پشت تو را بخاراند . یکی باید حشره های تو رو بردارد .
کرگدن گفت :اما من نمی توانم با کسی دوست شوم پوست من خیلی کلفت است همه به من می گویند پوست کلفت ...
دم جنبانک گفت : اما دوست عزیز دوست داشتن به قلب مربوط میشود نه ، به پوست.
کرگدن گفت : من که قلب ندارم من فقط پوست دارم .
دم جنبانک گفت : این امکان ندارد همه قلب دارند .
کرگدن گفت : کو ، کجاست ؟ من که قلب خودم را نمی بینم .
دم جنبانک گفت : خوب چون از قلبت استفاده نمی کنی قلبت را نمی بینی ، ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یه قلب نازک داری .
کرگدن گفت : نه من قلب نازک ندارم ، من حتما یه قلب کلفت دارم .
دم جنبانک گفت : نه تو حتما یه قلب نازک داری چون بجای اینکه دم جنبانک را بترسانی بجای اینکه لگدش کنی بجای اینکه دهن گشاد و گنده ات را باز کنی و آن را بخوری داری با آن حرف می زنی .
کرگدن گفت : خوب این یعنی چی ؟
دم جنبانک گفت : وقتی یه کرگدن پوست کلفت یک قلب نازک دارد یعنی چی ؟ یعنی اینکه می تواند دوست داشته باشد یعنی می تواند عاشق شود .
کرگدن گفت : اینها که میگی یعنی چی؟
دم جنبانک گفت : یعنی .... بزار روی پوست کلفت و قشنگت بنشینم ..... بگذار...
کرگدن چیزی نگفت یعنی داشت دنبال یه جمله مناسب می گشت . فکر کرد بهتر است همان جمله اولش را بگوید .
اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتت را می خاراند . داشت حشره های ریز لای چین پوستش را بر می داشت .
کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید ... اما نمی دانست از چی خوشش می آید !
*کرگدن گفت : اسم این دوست داشتن است ؟ اسم اینکه من دلم می خواهد تو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری ؟
دم جنبانک گفت : نه اسم این نیاز است من دارم به تو کمک می کنم و تو از اینکه نیازت بر طرف می شود احساس خوبی داری یعنی احساس رضایت میکنی اما دوست داشتن از این مهمتر است *
کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه می گوید .
روزها گذشت روزها ، هفته ها ، و ماه ها و دم جنبانک هر روز می آمد و پشت کرگدن می نشست هر روز پشتش را می خاراند و حشره های کوچک و مزاحم را از لای پوستش کلفتش بر می داشت و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت .
یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت :به نظر تو این موضوع که کرگدنی از اینکه دم جنبانکی پشتش را می خاراند و حشره های مزاحمش را می خورد احساس خوبی دارد برای یک کرگدن کافی است ؟
دم جنبانک گفت : نه کافی نیست .
کرگدن گفت : درست است کافی نیست . چون من حس میکنم چیزهای دیگری هم دوست دارم راستش من بیشتر دوست دارم تو را تماشا کنم ....
دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد چرخی زد و آواز خواند جلوی چشمهای کرگدن ، کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد و تماشا کرد ...... اما سیر نشد .
کرگدن می خواست همین طور تماشا کند . کرگدن با خودش فکر کرد این صحنه قشنگترین صحنه دنیاست و این دم جنبانک قشنگترین دم جنبانک دنیا و او خوشبخترین کرگدن توی دنیا . وقتی که کرگدن به اینجا رسید احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد !
کرگدن ترسید و گفت : دم جنبانک ، دم جنبانک عزیزم من قلبم را دیدم همان قلب نازکم را که می گفتی ! اما قلبم از چشمم افتاد حالا چه کنم ؟
دم جنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید . آمد و روی سر او نشست و گفت : غصه نخور دوست عزیز ، تو یک عالم از این قلبهای نازک داری .
کرگدن گفت : راستی اینکه کرگدن دوست دارد دم جنبانکی را تماشا کند و ، وقتی تماشایش می کند قلبش از چشمش می افتد یعنی چی ؟
دم جنبانک چرخی زد و گفت : یعنی اینکه کرگردن ها هم عاشق می شوند !
کرگدن گفت عاشق یعنی چی ؟
دم جنبانک گفت : یعنی کسی که قلبش از چشمهایش می چکند .
کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهمید ، اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند ، باز پرواز کند ، و باز او تماشایش کند و باز قلبش از چشمهایش بیفتند .
کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشمهایش بریزد یک روز حتما قلبش تمام می شود .
آن وقت لبخند زد و با خودش گفت : من که اصلا قلب نداشتم حالا که دم جنبانک به من قلب داد چه عیبی دارد ؟ بگذار تمام قلبم را برای او از چشمهایم بریزم ....
+ بازم از همون منبع..........
تمام زندگیم را دلتنگی پر کرده است...
دلتنگی از کسی که دوستش داشتم و عمیق ترین درد ها و رنجهای عالم را در رگهایم جاری کرد !
درد هایی که کابوس شبها و حقیقت روزهایم شد٬ دوری از تو حسرتی عمیق به قلبم آویخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهای دردناک داغ ستم پوشاند .
دلتنگی برای کسی که فرصت اندکی برای خواستنش ٬ برای داشتنش داشتم.
+ جزیره.

جزیره
من همون جزیره بودم ، خاکی و صمیمی و گرم ، واسه عشق بازی موجها ، قامتم یه بستر نرم ...
یه عزیز دردونه بودم ، پیشه چشم خیسه موجها ، یه نگین سبز خالص ، توی انگشتر دریا ...
تا که یک روز تو رسیدی ، توی قلبم پا گذاشتی...!!! غصه های عاشقی رو ، تو وجودم جا گذاشتی...
زیر رگبار نگاهت ، دلم انگار زیرو رو شد ، برای داشتن عشقت ، همه جونم آرزو شد.
تا نفس کشیدی انگار ، نفسم برید تو سینه ، ابر و باد و دریا گفتن ، حس عاشقی همینه.
اومدی تو سرنوشتم ، بی بهونه پا گذاشتی ، اما تا قایقی اومد ، از منو دلم گذشتی؟؟؟ رفتی با قایق عشقت ، سوی روشنی فردا ، منو دل اما نشستیم ، چشم به راهت لب دریا...
دیگه رو خاک وجودم ، نه گلی هست نه درختی ، لحظه های بی تو بودن ، می گذره اما به سختی!
دل تنها و غریبم ، داره این گوشه میمیره ، ولی حتی وقت مردن ، باز سراغتو میگیره..... میرسه روزی که دیگه ، قعر دریا میشه خونم ، اما تو دریای عشقت ، باز یه گوشه ای می مونم.
من همون جزیره بودم ، خاکی و صمیمی و گرم ، واسه عشق بازی موجها ، قامتم یه بستر نرم ...
یه عزیز دردونه بودم ، پیشه چشم خیسه موجها ، یه نگین سبز خالص ، توی انگشتر دریا ...
منبع:بهاربیست
+ سکوت........
آنقدر شکسته ام که هیچ نمی گویم
نه گله ای
نه شکوه ای
حتی رنجیدن هم از یادم رفته است.
دیگر چیزی برای دل بستن نمانده است.
انتظار بی مفهوم است.
نه کینه ای ؛ نه بغضی ؛ نه فریادی
ففط سکوت و صدای آه های ممتد...
+ خواهش........
خانه ام سست است ویرانم نکن...............
تکیه گاهی نیست ویرانم نکن...............
دیدگانم خفته اند از تشنگی..................
اینچنین محتاج بارانم نکن...................
+ باید فراموشت کنم
باید فراموشت کنم
چندیست تمرین می کنم
من می توانم ! می شود !
آرام تلقین می کنم
حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....
تا بعد، بهتر می شود ....
فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم
من می پذیرم رفته ای
و بر نمی گردی همین !
خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم
کم کم ز یادم می روی
این روزگار و رسم اوست !
این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم
+ با تو هستم ای مسافر، ای به جاده تن سپرده *****
ای که دلتنگی غربت منو از یاده تو برده *****
هنوزم هوای خونه عطر دیدار تو داره *****
گل به گل گوشه به گوشه تو رو یاد من میاره *****
با تو من چه کرده بودم که چنین مرا شکستی *****
بی ودا و بی تفاوت درد و بی صدا شکستی *****
به گذشته بر می گردم که تو را به خاطراتم *****
تازه می شود دوباره از تو داغ خاطراتم *****
به تو میرسم همیشه در نهایت رسیدن *****
هر کجا باشی و باشم به تو بر می گردمت من *****
این تویی همیشه ی من، توی آئینه ی تقدیرم *****
با همه شکستم از تو نیستم از دست تو دلگیر *****
با تو من چه کرده بودم که چنین مرا شکستی *****
+ این فاصله روزی خواهد شکست.......

خوب میفهمم که میان ما چقدر فاصله است اما ایمان دارم
که این فاصله روزی خواهد شکست .ومن دستم را در این روزهای دشوار دلتنگی به دست توخواهم داد و با هم لبخند را تجربه خواهیم کرد تقدیم به تو که به خاطر وجودت دشوار ترین روزهاو لحظه ها را تحمل خواهم کرد. این که چه مدت وچقدرازهم دیگردورباشیم بی اهمیت است
عشق من کما کان ازآن توست
وتا ابدعاشق تو خواهم بود
به خاطر توست که اینجام
چه در روح چه در فکر وچه در جسم
وبا ریختن قطره اشکی فرشته تو در کنارت خواهد بود . 

+ دوستون دارم .......
تقدیم به تمام اونایی که سر زدن .....نظر دادن...و منو خوشحال می کنن .یاشایدم کردن....
+ کلبه عشق
حرف آخر
اول بگم که یه مدته زیاد استقبال نمی کنید ...ازمطالب خوشتون نمی آد بگید عوضشون کنم..........
بعد هم اینکه یه خواننده با اسم ((((اسماعیل سردشتی ))))که خیلی طرفدار داره و اهل کردستانه فوت کرد من که خیلی ناراحتم ....شمام اگه می شناختینش مطوئنم که نارحت می شدید........... یه تسلیت بگی زیاد بد نیست ![]()




+ ستاره
بطور کلی ستارگان دارای مراحل مختلف جنینی ، کودکی و جوانی و پیری هستند. پس از اکتشاف برابری جرم و انرژی توسط انیشتین ، دانشمندان تشخیص دادند، که کلیه ستارگان باید تغییر و تحول یابند. هر ستاره هنگامی که نور (انرژی) پخش میکند، مقداری از ماده خویش را مصرف میکند. ستارگان همیشگی نیستند، روزی به دنیا آمدهاند و روزی هم از دنیا خواهند رفت. ستارگان گویهای بزرگی از گاز بسیار گرم هستند که بواسطه نورشان میدرخشند.
در سطح دمای آنها هزاران درجه است و در داخل دمایشان بسیار بیشتر است. در این دماها ماده نمیتواند به صورتهای جامد یا مایع وجود داشته باشد. گازهایی که ستارگان را تشکیل میدهند بسیار غلیظتر از گازهایی هستند که معمولا بر سطح زمین وجود دارند. چگالی فوق العاده زیاد آنها در نتیجه فشارهای عظیمی است که در درون آنها وجود دارد. ستارگان در فضا حرکت میکنند، اما حرکت آنها به آسانی مشهود نیست. در یک سال هیچ تغییری را در وضعیت نسبی آنها نمیتوان ردیابی کرد، حتی در هزار سال نیز حرکت قابل ملاحظهای در آنها مشهود نمیافتد.
نقش و الگوی آنها در حال حاضر کم و بیش دقیقا همان است که در هزار سال پیش بود. این ثبات ظاهری در نتیجه فاصله عظیمی است که میان ما و آنها وجود دارد. با این فواصل چندین هزار سال طول خواهد کشید تا تغییر قابل ملاحظهای در نقش ستارگان پدید آید. این ثبات ظاهری مکان ستارگان موجب شده است که نام متداول (ثوابت) به آنها اطلاق شود. اختر فیزیکدانان بر این باورند که در بعضی کهکشانها ، از جمله کهکشان راه شیری ، ستارگان نوزاد بسیاری در حال تولد هستند، افزون بر آن که پژوهشگران اظهار میدارند تکامل ، تخریب و محصول نهایی یک ستاره ، به جرم آن بستگی دارد. در واقع سرنوشت نهایی ستاره که تا چه مرحلهای از پیشرفت خواهد رسید با جرم ستاره ارتباط مستقیم دارد.
نحوه تشکیل ستاره
گوی آتشین مورد نظر در نظریه انفجار بزرگ ، حاوی هیدروژن و هلیوم بود، که در اثر انفجار بصورت گازها و گرد و غباری در فضا بصورت پلاسمای فضایی متشکل از ذرات بسیاری از جمله الکترونها ، پروتونها ، نوترونها و نیز مقداری یونهای هلیوم به بیرون تراوش میکند. با گذشت زمان و تراکم ماده دربرخی سحابیها شکل میگیرند. این مواد متراکم رشد کرده و تودههای عظیم گازی را بوجود میآورند که تحت عنوان پیش ستارهها معروفند و با گذشت زمان به ستاره مبدل میشوند. بسیاری از این تودهها در اثر نیروی گرانش و گریز از مرکز بزرگ و کوچک میشوند، که اگر نیروی گرانش غالب باشد، رمبش و فرو ریزش ستاره مطرح میشود و اگر نیروی گریز از مرکز غالب شود، احتمال تلاشی ستاره و شکل گیری اقمار و سیارات میرود.
مقیاس قدری
همه ستارگان به شش طبقه روشنایی که قدر نامیده میشود، تقسیم شدهاند. روشنترین ستارگان دارای قدر اول و کم نورترین ستارگان که توسط چشم غیر مسلح قابل روءیت بودند به عنوان ستارگان قدر ششم و بقیه ستارگان داراب قدرهای بین 16 - 1 هستند. قدر یک ستاره عبارت است از: سنجش لگاریتمی از روشنایی ستارگان ، اگر قدر یک ستاره را با m نمایش دهیم، داریم:
که مقدار ثابت Cte همان صفر مقیاس قدری است.
روشنایی ستاره
مقدار انرژی تابیده شده از ستاره به واحد سطح زمین را روشنایی یک ستاره مینامند. مقدار ثابت (صفر مقدار قدری) را طوری انتخاب میکنند که قدر ستاره α چنگ رومی (Vega) برابر صفر شود. علامت منفی در فرمول نشان میدهد که قدر روشنایی ستاره بالا باشد، دارای قدر پایین خواهد بود.
رنگ ستارگان
هر وسیلهای که برای آشکارسازی نور بکار میرود دارای حساسیت طیفی است. مثل چشم انسان که اولین وسیلهای است برای آشکارسازی نور و حساسیت چشم برای نورهای مختلف یکسان نیست. هر وسیله دیگری هم که برای اندازه گیری نور بکار میرود مثل فیلمهای عکاسی برای نورهای با طول موجهای متفاوت ، دارای حساسیت یکسان نیست. پس روشنایی یک جسم بستگی به نوع وسیله اندازه گیری شده دارد. بر این اساس قدرهای مختلفی داریم، که یکی از آنها قدر دیدگانی و دیگری قدر عکسبرداری میباشد.
طیف ستارگان
هنگام مطالعه طیف ستارگان (یا همان بررسی کیفی ستارگان) مشاهده میشود که اختلاف فاحشی بین ستارگان وجود دارد. از آنجایی که وجود هر خط سیاه در طیف ستاره بیانگر وجود یک عنصر شیمیایی ویژه در اتمسفر آن ستاره است، شاید به نظر میرسد که علت اختلاف در طیف ستارگان بخاطر اختلاف در مواد شیمیایی سازنده ستارگان باشد. ولی در نهایت چنین نیست، بلکه علت اختلاف طیف ستارگان دمای ستارگان میباشد. چون ستارگان دارای دماهای متفاوتی هستند، طیف آنها نیز متفاوت است.
اندازه گیری دمای ستارگان
در مورد ستارگان امکان اندازه گیری دمای جنبشی (دمایی که توسط دماسنج اندازه گیری میشود) وجود ندارد. زیرا نمیتوانیم ترمومتر را در قسمتهای مختلف ستاره قرار داده و این دما را اندازه گیری کنیم. از طرفی لایههای مختلف ستاره دارای دماهای مساوی هستند و هر چه از لایههای خارجی به طرف لایههای داخلی حرکت کنیم دما افزایش مییابد. بنابراین تعریف دمای منحصر به فردی که مربوط به هر لایه از ستاره باشد غیر ممکن است.
اندازه گیری فراوانی عناصر در ستارگان
در حالت کلی مشاهده خطوط طیفی مربوط به یک عنصر در طیف یک ستاره دلیل بر وجود آن عنصر در اتمسفر این ستاره است و برعکس این ممکن نیست. یعنی عدم حضور خطوط طیفی یک عنصر در طیف یک ستاره دلالت بر عدم وجود آن عنصر در اتمسفر ستاره را ندارد، زیرا علاوه بر حضور یک عنصر لازم است، شرایط فیزیکی (دما و فشار) برای تشکیل خطوط طیفی آن عنصر برقرار باشد، تا بتوانیم خطوط طیفی آن عنصر را مشاهده کنیم. با توجه به اینکه شدت خطوط جذبی بستگی به فراوانی آن عنصر دارد، بنابراین میتوانیم از روی شدت خطوط طیفی ، فراوانی عناصر را در ستارگان تعیین کنیم.
جرم ستارگان
اطلاعات مربوط به جرم ستارگان از مسائل بسیار مهم به شمار میرود. تنها راهی که برای تخمین جرم یک ستاره در دست داریم آن است که حرکت جسم دیگری را که بر گرد آن دوران میکند مورد مطالعه قرار دهیم. ولی فاصله عظیمی که ما را از ستارگان جدا میکند، مانع آن است که بتوانیم سیارات متعلق به همه آنها را ببینیم و حرکت آنها را مورد مطالعه قرار دهیم. عده زیادی ستاره موجود است که جفت جفت زندگی میکنند و آنها را منظومههای مزدوج یا دو ستارهای مینامند. در چنین حالات بایستی حرکت نسبی هر یک از دو ستاره مزدوج مستقیما مطالعه شود، تا از روی دوره گردش آنها جرم نسبی هر یک بدست آید. در حضور ارتباط میان جرم و نورانیت ستارگان ، نخستین بار بوسیله سرآرتورادینگتون اظهار شد که نورانیت ستارهها تابع معینی از جرم آنها است، و این نورانیت با زیاد شدن جرم به سرعت ترقی میکند.
منابع انرژی ستارگان
برای هر ستارهای سه منبع انرژی را میتوان نام برد که عبارتند از:
انرژی پتانسیل گرانشی
میتوان فرض کرد که خورشید یا ستارگان در حال تراکم تدریجی هستند و بدین وسیله انرژی پتانسیل گرانشی خود را بصورت انرژی الکترومغناطیسی به محیط اطراف تابش میکنند.
انرژی حرارتی
میتوان فرض کرد که ستارگان و خورشید اجرام بسیار داغ آفریده شدهاند و با تابش خود به محیط اطراف در حال سرد شدن هستند.
انرژی هستهای
می توان فرض کرد که در ستارگان هستههای سبکتر همجوشی کرده و انرژی آزاد شده در این همجوشی منبع انرژی ستارگان را تأمین میکند، یا میتوان فرض کرد که در ستارگان هستههای سنگینتر از طریق واپاشی به هستههای سبکتر تبدیل شده و انرژی آزاد شده از این واپاشیها انرژی ستارگان را تأمین میکند.
مرگ ستارگان
سه طریق برای مرگ ستارگان وجود دارد. ستارگانی که جرم آنها کمتر از 1.4 برابر جرم خورشید است. این ستارگان در نهایت به کوتولههای سفید تبدیل میشوند. ستارگانی که جرم آنها بیشتر از 1.4 برابر جرم خورشید است، در نهایت به ستارگان نوترونی و به سیاه چالهها تبدیل خواهند شد. دیر یا زود سوخت هسته ای ستارگان به پایان رسیده و در این صورت ستاره با تراکم خود انرژی گرانشی غالب آمده و این تراکم (رمبش) تا تبدیل شدن الکترونهای آزاد ستاره به الکترونهای دژنره ادامه پیدا میکند، که در این صورت ستاره به یک ستاره کوتوله سفید تبدیل شده است. برخی از ستارگان از طریق انفجارهای ابرنواختری به ستارگان نوترونی تبدیل میشوند. ستارگانی که بیشتر از 1.4 و کمتر از سه برابر جرم خورشید دارند، به ستاره نوترونی تبدیل شده و آنهایی بیشتر از سه برابر جرم خورشید دارند، عاقبت به سیاه چاله تبدیل میشوند. سیاه چاله آخرین مرحله مرگ ستاره میباشد.
